تبليغاتX
میثم ...

میثم ...

یاد روزهایی که خاطره شد


 

دختران 2 دسته اند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند  و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند   (شاو)

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید   (تواین)

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید  ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید   (وایلد)

 کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند  (ولتر)

 از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند   ( دیل کارنگی)

 ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید   (سامبرست)

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد   (ویکتور هوگو)

بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست   (بال زاگ)

در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه-مگس و زن  (شارل بوآیه)

در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد   (ویکتور هوگو)

نگهبان زن زشتی اوست   (مثل عربی)

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید   (برنارد شاو)

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد   (پوشکین)

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند   (برنارد شاو)

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند   (برنارد شاو)

گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد   (چگورا)

در برخورد با تازه عروس  مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به لباسش   (دیکنز)

زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ   (برنارد شاو)

بهترین سفارش نامه زن، زیبایی اوست که در همانجا قابل قبول است   (ارسطو)

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست  (گالیله)

زن، شیطانی است کامل تر و شیطان تر   (ویکتور هوگو)

اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است   (داوینچی)

اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند   (دیکنز)

برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد   (اعرابی)

 اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد   (ضرب المثل سوئدی)

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت   (برنارد شاو)

و در آخر
 
ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر

نوشته شده در 88/02/09ساعت 16:55 توسط میثم| |

تعجب كردی!؟...

 میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم.

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه تورا پلید می دانند، من هم مانند همه ام.


راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند؟!!

اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

 مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان...

شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین!! 


شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.

من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!

فاحشه!!!… دعایم كن

نوشته شده در 88/02/09ساعت 15:36 توسط میثم| |
 


بانو زلیخا ما كه فقط یك زن سان می باشیم و نه زنی كامل, نیك می دانیم كه برای مراوده با یك مرد باید بیشتر از یك روبند را وا كرد. آن هم از رخی كه طرف از بچگی دیده.
در این حالت اگر خودتان نمی گفتید كه من خود را برای تو آماده كرده ام ما هم كه داستان را بلد بودیم نمی فهمیدیم جریان چست.4.gif


 ای قربان آن دماغ عملیتان بشوم آن حجاب اسلامیتان ما را كشت.4.gif
تازه بد نیست بدانید كه هیچ مردی را نباید حبس كرد. مردها بر عكس زنهایند - كه نباید راه دررو داشته باشند تا بگویند كه مجبور بودیم و وجدان درد نگیرند- باید مردها را در دشت و دمن برد تا فكر كنند كه می توانند بروند و فرصت از كف دهند.
در ضمن ما هم مغروریم و هیچ مردی را عددی حساب نمیکنیم . اما وقتی یك بی پدری دلمان را برد, غرور را تف می كنیم و برتری را قی, و نمی آییم به طرف بگوییم تو برده مایی و باید ما را چیز كنی … چیز … مراوده كنی.

ما كاری می كنیم كه فكر كند خودش ما را اغفال كرده. اول كمی از دنیای خودمان می گوییم كه چه زندگی پوچ و بی عشقی داریم كه دلش به حال ما بسوزد, بعد ازش تعریف می كنیم. نه از قیافه اش كه: آه یوسف تو چقدر زیبایی! كه بعد بگوید: هر آینه تو زن شهوترانی هستی كه برایم نقشه چیده ای. بلكه از درونش تعریف می كنیم و می گوییم تو روح زیبایی داری و من عاشق خدای تو شده ام و از این حرفها كه بگوید: وای چه زن فهمیده و با ایمانی و ما را از تو خوش آمد.



بعد به گونه ای كه تابلو نشود مثلا به هوای خاراندن تنمان یقه مان را یكمی عقب می دهیم و پا روی پا می اندازیم به گونه ای كه ران مباركمان از شكاف دامن قلمبه بیفتد بیرون. بعد ضعیف می شویم و اشك ریزان كه نقطه ضعف مردان, كه همانا حامی و قویتر بودن است, تحریك شود و بیاید نازمان كند و بغل.

و كم كم گرمای تنمان كارساز شود و خفت طرف را بگیرد. بعد تازه ماجرا را اینجا تمام نمی كنیم. یك لب عاشقانه می گیریم و با نگاهی معصوم و غمگین می گریزیم. بدین گونه او كه این بار در كف مانده خود مترصد فرصتی شده می آید و ترتیبمان را می دهد كه اگر هم لو رفتیم دیگر واقعا” مقصر اوست و لازم نمی شود یك نی نی بیاید بگوید پیراهنش را از پشت دریده ای و آبرویمان نابود شود.



البته ما مطمئنیم كه بانو زلیخا بهتر از ما این ها را بلد است.

 اما چون مملكت اسلامیست و می شود به یوسف ماتیك زد ولی به زلیخا نه, درك می كنیم كه همان برداشتن رو بند هم خیلی حركت انقلابیی بوده, و واقعا” یوسف مرد با ایمانی بوده كه فریب نخورده و در رفته.
راستی زلیخا جان شما نسبتی با قالی کرمان ندارید ؟ 7.gif
جسارت نشود بانو جان ولی نظر ما را بخواهید این یوسف شما شبیه نقاشی این شهید فلسطینی ها بود. به ما باشد آن شیطان را ترجیح می دهیم كه هم انقدر ناز ندارد هم خیلی هات است.

نوشته شده در 87/12/13ساعت 12:46 توسط میثم| |
عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .

2-
هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) .

3 -
جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .

4 -
پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .

5 -
ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) .

6 -
ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .

7 -
جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .

8 -
براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) .

9 -
انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .

10 -
يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين) .

11 -
بدون تو تحمل بهشت ممکن نيست و با تو دوزخ ديگر مکاني جهنمي نيست ( جان اسپارو ، سنگ نوشته اش بر قبرهمسرش ) .

12 -
تعريف من از ازدواج چنين است : قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت ) .

13 -
عشق مثل باد روده است تا موقعي که در وجود توست خودت را ناراحت مي کند و زماني که ابراز مي شود ديگران را مي آزارد ( سرجان ساکلينگ ) .

14 -
اين يک اصل غيرقابل ترديد است : کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند ( رابرت سرتيس ).

15 -
هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم (اسحاق سينگر).

16 -
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند ( برنارد شاو ) .

17 -
عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است ( برنارد شاو ) .

18 -
او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند ، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است ( برنارد شاو ) .

19 -
دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي( برنارد شاو ) .

20 -
زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم ( ويليام شکسپير ) .

21-
تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر)

22-
هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)

23-
زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)

24-
واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)

25-
خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)

26-
برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)

27-
در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)

28-
فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)

29-
آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)

30-
من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

31-
وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)

32-
اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل)

33-
احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)

34-
ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)

35-
زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد. (برتراند راسل)

36-
زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند. (هلنا روبنیشتین)

37-
بعد از ازدواج دیگر عشق نیست. تنها زندگی است. (رومن رولان)

38-
قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود. (هلن رولان)

39-
دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند. (هلن رولان)
نوشته شده در 87/12/10ساعت 12:16 توسط میثم| |

 

  یه مطلبی رو تو یه وبلاگی http://sarasadr.blogfa.com/8702.aspxمیخوندم جالب بود واستون گذاشتم شما هم بخونید

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!


درس دوم: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتیجهء اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!


درس سوم: بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتیجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!


درس چهارم: من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید


درس پنجم: یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به
۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!!

نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!


درس ششم: چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون…
اولی: پسر من باعث افتخار وخوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای
۳۰۰۰
متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای
۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا” در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!


درس هفتم: توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن. مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمهء اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن…
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط
۱۰۰۰
دلاره. اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره.
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید
۲۰۰۶ رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰
دلار بود.
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو که قبلا” میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن
۹۵۰۰۰۰
دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن
۹۰۰۰۰۰
دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعدا” می بینمت عزیزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!

درس هشتم: یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که
۳۰
سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!


درس نهم: یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵
ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختهایه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ٬ادعا نداشته باش

نوشته شده در 87/11/23ساعت 20:51 توسط میثم| |
 
سلام

اول بگویم که این مطلب رو من ننوشتم.دوم اینکه وقتی توی سایت خواندنیها دیدمش ابتدای امر کلی خندیدم و بعد کلی حالم گرفته شدسوم اینکه خدا کنه فقط یک طنز باشه و واقعیت نداشته باش از قراریک علم ایرانی اون رو واسه سایت مورد اشاره فرستاده......بخوانید:

.....مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده است ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع رابه این صورت پای تخته سیاه کلاس نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ الگوی شما کی است ؟..."و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده است .يك دانش آموز نوشته بود : من دوست دارم مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم می گوید ام.وی.ام بهترین رشته دنیا است و خیلی پول دارد . (حتما منظورش MBAاست)..دانش آموز دیگری نوشته بود : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ... ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر انشائ یک دختر 10 ساله بود که نوشته بود " می خواهم فاحشه بشوم " . شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است ....

از متن انشاء:
....." خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .

مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد .

بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می دانم . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند . ..من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند.....

نوشته شده در 87/09/03ساعت 20:13 توسط میثم| |
 


خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/08/09ساعت 14:12 توسط میثم| |

در فيش گاز نوشته شده: هزينه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، يارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان بسيار خب، من هم براى دولت فيش صادر مى كنم حقوق هر ساعت 6 دلا‌ر، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهيانه من يك ميليون و 400 هزار تومان، دريافتى من از دولت 200 هزار تومان و يارانه پرداختى من به دولت يك ميليون و 200 هزار تومان، حالا‌ کی باید سر کی منت بذاره؟؟؟!!!

نوشته شده در 87/07/26ساعت 12:47 توسط میثم| |
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است
اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
[Bi_SaranjaaM] is online now  
نوشته شده در 87/07/23ساعت 14:4 توسط میثم| |
-----------------------------------------------------------------
 
اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:
يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:
يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده‌اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين!

يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:
يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:
يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين!

من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين:
يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي‌گيرم!

دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:
يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم!

اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:
يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:
يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه‌هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن!

ابن بيماري الان خيلي شايعه:
يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:
يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام!

فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده‌اي داشته باشه:
يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ‌هاي ما رو شکستن!

ممکنه يک کمي دردتون بياد:
يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمي‌کنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه‌هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم!
نوشته شده در 87/07/14ساعت 15:6 توسط میثم| |

مذهب بهانه غريبيست در اين نيم روز گرم بهاری

وقتی خدای من از پشت درخت

                              به نظاره کودکان نشسته است ......

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/05/08ساعت 21:19 توسط میثم| |
حرفی از دل:


پروردگارا,خود را تقدیم تو میکنم.

با من کن و از من ساز انچه خود اراده کنی.


از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم.

مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر انها شادی باشد

 برای کسانی که با قدرت تو , عشق تو و در راه تو...

باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم

نوشته شده در 87/04/29ساعت 20:6 توسط میثم| |

عشق را عاشق شناسد

زندگی را من

زندگی ای زندگی

من که عمری گشته ام پایین و بالایش

ای تفو بر صورتش لعنت به معنایش

----------------------------------------------------------------------

زندگی شاید ریسمانی استکه مردی با ان خود را از شاخه می اویزد

----------------------------------------------------------------------

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده وکوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای اونمی خواهی

من که باور کرده ام باید همین باشد

-------------------------------------------

 

نوشته شده در 87/03/02ساعت 17:55 توسط میثم| |

خداوندا...
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بينند
ولی من ديده ام
كه نامردان به از مردان
از خون جوانها ، كاخها ساختند!
تو می گفتی اگر اهريمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد
من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
ولی من ديده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزيد!
پس...قولت!
اگر مردانگی اين است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بيالايم!

خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زير آيی
لباس فقر پوشی
غرورت را
به زير پا به هم ريزی
و
شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آيی
زمين و آسمان را كفر می گويی
نمی گويی؟

خداوندا...
اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ی ديوار بگشايی
لبت را بر كاسه ی مسی قير اندود بگذاری
زمين و آسمان را كفر می گويی
نمی گويی؟

خداوندا...
اگر با مردم آميزی
پس روزی ز پيشانی عرق ريزی
زمين وآسمان را كفر می گويی
نمی گويی؟

 

خداوندا...
کفر گویی
جز ثنایت نیست
که در این وادی خود فروشان
جایی برای قل هوالله نیست
خداوندا...
اگر روزی به زیر آیی
زشرم آفریدن های بی مقدار
بی شک
سر بر گریبان
دست بر پیشانی
انکار خواهی کرد
هر خدایی را
نخواهی کرد ؟

نوشته شده در 86/10/25ساعت 21:16 توسط میثم| |
 
  • دخترم جرالدین!
    پدرت با توحرف می زند! شا ید شبی درخشش زیباترین الماس این جهان تو را بفریبد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را فریب دهد آن زمان، بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.
    دخترم!
    هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دحتری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.
    جرالدین دخترم!
    با این پیام نامه ام را پایان می بخشم «انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.»
نوشته شده در 86/01/20ساعت 13:27 توسط میثم| |
سلام


!تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز هم سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
:و من اندیشه کنان غرق این پندارم که
چرا باغجه خانه ما سیب نداشت؟
نوشته شده در 85/11/22ساعت 11:28 توسط میثم| |
نوشته شده در 85/09/30ساعت 15:57 توسط میثم| |
پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش مي‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
«بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي‌دهم، ببينم مي‌تواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟»
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي‌دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد: «مادرت به تو جغرافي ياد داده؟»
پسر جواب داد: «جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم.»
نوشته شده در 85/09/30ساعت 15:53 توسط میثم| |

احکام چت در اسلام

اگر مردی و زنی به قصد چت خصوصی وارد مسنجر شوند، واجب است که قبل از شروع چت، صیغه حلالیت مجازی بین آن دو جاری شود. این صیغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار می گیرد تا با کلیک به روی آن به صورت خودکار جاری گردد. کلیک کردن هر دو نفر مستحب است.

بدیهی است که این صیغه، تنها تا باز بودن پنجره چت اعتبار دارد و با بسته شدن پنجره، چه سهوا و چه عمدا، صیغه خود به خود فسخ می گردد. این نوع صیغه فقط مختص زنان بیوه می باشد.

زنان بیوه مجاز به باز کردن همزمان دو پنجره چت یا بیشتر از آن نیستند. دختران و زنان متاهل فقط می توانند از صیغه مجازی محرمیت استفاده کنند و حق استفاده از صیغه مجازی حلالیت را ندارند (چت در حد سلام و احوالپرسی و با درصد اروتیک کمتر).

صیغه مجازی محرمیت، همچون صیغه مجازی حلالیت، به صورت لوگو در محل مناسب قرار خواهد گرفت. تمام احکام جاری شدن و فسخ این دو نوع صیغه یکسان می باشد.

مردان متاهل حق باز کردن بیش از چهار و مردان مجرد پنج پنجره توامان چت را ندارند. فرستادن هر نوع ایکون بعد از جاری شدن صیغه حلال می باشد. چنانچه ایکونی قبل از جاری شدن صیغه ارسال گردد، این ایکون حرام زاده بوده و احکام ایکون های حرمزاده در مورد آن مصداق دارد.

اگر به هر علت غیر ارادی، مثل وقوع زلزله، تسک کردن ناگهانی سیستم، قطع شدن کانکشن یکی از دو طرف و قس الی الهذا، ایکونی قبل از جاری شدن صیغه ارسال گردد، احکام ایکون های حرامزاده مشبهه بر آن صادق است.

بستن پنجره چت به اختیار مردان می باشد. چنانچه زنی قبل از مرد اقدام به بستن آن بکند، واجب است تا 4 روز عده پنچره بسته شده را به جا بیاورد. قبل از پایان عده، حق چت با هیچ ذکور دیگری را ندارد.

چنانچه زن متاهلی با یا بدون جاری شدن صیغه مجازی حلالیت اقدام به چت با مردی بکند، این چت به منزله زنای محصنه مجازی بوده و حد سنگسار مجازی بر او لازم می گردد.

اگر مردی اقدام به چت با زنی متاهل بنماید، با علم به متاهل بودن زن، حتی در صورت جاری شدن صیغه مجازی حلالیت حد تعزیری شلاق اینترنتی بر او لازم می گردد.

زنان و مردان مشمول صیغه مجازی حلالیت، درصورت چت کردن بدون جاری نمودن صیغه، در بار اول و دوم و سوم به حد تعزیری شلاق اینترنتی محکوم شده و درصورت تکرار در بار چهارم مصداق مفسد (ه) فی النت بوده و اجرای حکم اعدام اینترنتی بر آنان لازم است.

(میثم و علی)

نوشته شده در 85/04/24ساعت 12:33 توسط میثم| |

همه ی ما گه گاهی افسرده هستیم.

هیچ فکر کرده ایم که چرا این قدر ناراحتیم، در حالی که امروز این همه فرصت برای شاد بودن داریم؟ انسانها همه چیز را امتحان میکنند، پول، شغل، ازدواج، طلاق و ... اما، اکثر افراد فقط یک چیر را میخواهند:خوشبختی.

خوشبخت بودن جزئی از وجود انسان است.

کافی است آن را باور و احساس کنیم. چرا که ما لایق خوشبختی هستیم و خوشبختی را مقدم بر همه چیز می دانیم.

آنرا باور کنیم و با صدای بلند تکرار نماییم.

 

 

نوشته شده در 85/04/18ساعت 18:22 توسط میثم| |

 

 

1 رسمی که در قليان کشيدن بايد رعايت بشه اينه که قليونو بايد گروهی کشيد و بعضی

 تنهايی کشيدن اونو خوب نمی دونن ...(اينم بعد  اجتماعی بودن قليلان!!)

2 اينکه  بايد اول بزرگترين فرد جمع شروع به کشيدن قليون کنه يا به عبارتی راهش

بندازه و  اگه بزرگتر خواست می تونه اين کارو  به فرد ديگه ای منتقل کنه...

3 اينکه قليان بايد دور بچرخه و نوبت رعايت بشه و هر کس نيابد از اول و وسط و آخر

 حلقه يکدفعه قاليونو بگيره...

4 طرفی که شلنگ قليونو از نفر قبلی می گيره بايد به يک نوعی از طرف مقابلش تشکر

کنه.عموما اين تشکر زبانی نيست و با حرکت دست يا اينکه دست خودشو قبل از گرفتن

شلنگ به دست طرف مقابلش بزنه انجام می شه ...

5 ٬ هر کس  با توجه به تعداد نفراتی که قليون ميکشن بايد مقدار پک زدنشو تنظيم کنه و

طوری نباشه که به قولی بقيه معطل بمونن...

همه افرادی که دور قليون نشستن بايد قليون بکشن ٬حتی به مقدار يک پک و اگر يک

 نفر اظهار کنه قليون نمی کشه به بقيه بی حرمتی کرده ...

7 هيچ کس نبايد خود سر ٬دست به ذغال قليان و شلنگ آن و ساير قسمت های آن بزند و

 هر تغييری در آن بايد با رضايت اکثريت جمع باشد(آخر دموکراسی)...

8 ٬ با آتش ذغال روی قليان نبايد هيچ چيزی روشن کرد مخصوصا سيگار. روشن کردن

سيگار به معنای توهين ناموسی  به افرادی است که قليان می کشند و در بعضی از

فرهنگ ها کسی که اين کار را می کند خونش پای خودش است.

9  بر روی ذغال قليان نبايد جسم ديگری قرار داد يا روی آن آب ريخت.با اين کار

ديگران می توانند از کشيدن قليان صرف نظر کنند.

10 قليان را بايد تا انتهای آن يعنی زمانی که تمام توتون آن سوخت کشيد.

11 ٬زمانی که احساس شد ذغال قليان جواب نمی دهد با توافق جمع بايد اقدام به عوض

 کردن ذغال آن کرد.

12 :هنگامی که قليان چاق کن٬ کله قندی (ذغال روشن و برشته و پوک نشده ـ يا بهترين

 ذغال آتشدان) را آورد ٬ بزرگ جمع بايد به او انعام بدهد.

 13کسی نبايد در جمعی که قليان می کشند ٬ کشيدنی ديگری مصرف کند.برای کشيدن

سيگار٬چپق و... بايد به اندکی از جمع دور شد.

14 پس از اتمام کشيدن قليان بايد شلنگ را دو دور٬ دور قليان چرخانده و سپس سر شلنگ

 را از زير دور اول شلنگ به روی دوم قسمت جمع شده شلنگ آورد.

 

 

نوشته شده در 85/04/15ساعت 16:41 توسط میثم| |
قليان مونس تنهايی است...

قليان مونس تنهايی است...
روزهايی که تک می مانی ، روزهايی که در غم خود فرو می روی و شايد هم اگر عاشق باشی ، قليان است که با توست و قلقلش روح تو را آرامشی دوباره می بخشد...

نوشته شده در 85/04/15ساعت 12:55 توسط میثم| |
افتاب را به یاد داشته باش

· امروز، اولين روز از بقية عمر شماست

· دشوارترين قدم، همان قدم اول است

· عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد

· آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد

· براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست

· اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم

· بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد

 

نوشته شده در 85/04/14ساعت 20:53 توسط میثم| |

گیرم بازم بیایی

از عاشقی بخونی

گیرم تا دنیا دنیاست

بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی

خوشیت با دیگرون بود

منو به کی فروختی

اون از ما بهترون بود

....

میای بیا غریبه

حیف دیگه خیلی دیره

حالا که خاطراتت

یکی یکی می میره

کی گفته بود که تنهام

وقتی تورو ندارم

بازم میگم بدونی

منم خدایی دارم...

 

نوشته شده در 85/04/14ساعت 13:8 توسط میثم| |
کمی دوستت دارم ؛ اما هميشه...

می گن : مستی يه خوبی داره        

 و هزارتا بدی

خوبيش اينه که ذات آدمو نشون ميده

خدا رو شکر؛ خدا رو شکر

که تو حالت مستی نديدمت

و هنوزم ميتونم دوستت داشته باشم

حتی اگه اندازش خيلی کم شده باشه

 

نوشته شده در 85/04/14ساعت 12:57 توسط میثم| |