صبح
شلوغي صف تاكسي : خبري از اتوبوس كوفتي نيس، انگار نه انگار صفي هست؛ ملت ميرن جلوي صف مي ايستن. به همين راحتي...دو تا پسره تو نخ يه دختره ان...دختره موبايلش ميزنگه و از صف ميكشه كنار، اون دو تا هم...صف ميره جلو...يه پيرزنه كه كلي خريد كرده، يه دفعه يادش مياد كه يه چيزي رو نخريده، ميكشه كنار...صف ميره جلو...پليسه مي سوته، يه خانوم رو جريمه ميكنه...يه ماشين عروس آذين بندي شده ميگذره، فيلمبرداره داره فيلم ميگيره...صف ميره جلو...بغل دستي من هي با خودش حرف ميزنه، يه خانوم و آقا ميان جلو و باهاش سلام و عليك ميكنن و همونجا مي ايستن...چرا صف تموم نميشه...
ظهر
شلوغي صف نون : دينگ دينگ دينگ؛ يه پسر بچه با دوچرخه اش ميگذره و زنگي ميزنه...زنها انگار كه صد ساله همديگه رو نديدن؛ يه بند مشغول وراجي ان. دو تا پسره سر اينكه كدوم جلوترن كل كل ميكنن...بقيه نيگاشون ميكنن...تو اين هير و وير يه بابايي از راه ميرسه و به شاطر سلام بلندي ميده و ميون نگاه بقيه نونش رو ميگيره...شعله هاي تنور، پرواز مگسها، حركت كند عقربه ها، ژوليت بينوش صفحه اول روزنامه شرق بيست و دوم فروردين توي دست من، حرفهاي ملت درباره سريالها و فوتبال و گروني و فلان همسايه...نوبت من شد؛ آقا سه تا...دينگ دينگ دينگ؛ يه پيرمرده با دوچرخه اش ميگذره...!!!
شب
سكوت شبانه اتاق من ...
آسمون كاملن ابريه. ولي من چن تا ستاره مي بينم. نه، صفي از ستاره ها مي بينم...مغز ملت ما داره مي تركه، دوس دارم به روزهايي فكر كنم كه مردم براي يه لقمه نون، اينجوري سگ_دو نمي زنن، پدرسوختگي و كثافتكاري رفته كنار و ملت خوش و راحت و آزادن، شكوه گذشته مملكت زنده شده، زبون رسمي دنيا فارسيه و...الان حس فیلم دیدن هست،

